در رگانش می دود، یک مشت سلـــول ِ سیـــــاه

می خورد، یک مشـت قرصِ بـی­اثر هم گـاه- گاه

دکترش گفته: « نباید ناامیدش کرد...» حیف-

حرف هـا را مــی­بَرد، ناخواستـه ،گاهی ، نگاه!

ناامیـد  از دست دکترهاست ، روزی چنـد بار-

دست روی سینه ، مــی­چرخد  به سمت بـارگاه!

مثل عطـر جانمــازش، سـوی مشهد  می­پرند

از دلش  یک مـشــت  کفـتر بچه­هـای  بی­گنــاه!

تاکسی! دربست، راه آهن...؟  مـرا بــا خود ببر

مثـل آه مـادرم؛   این ایـستــگاه - آن ایـستـگاه!

مادرم آهـوست... دکتر گفته:  « ضامن نیستم-

این که بعد از این سفر هم بیشتر از چند ماه...»

چند مـاهی هست ؛ اطراف حرم عـاکف شـدنـد

چنـد آهــو بـرّه یِ چشـم- انتظـــارِ  بـی پنـــــاه!

مـــادرم نـذر حرم کرده ست، اشـک چشــــم را

انتظـاری نیــست از چشمـان­تان، جز یک نگاه!


ادامه مطلب ...