پیـــش پـــایت، بهـــار اینجـــا بود!
روی چشمت بـراش جا واکن!؟
داشـــت می رفـــت ؛گریه یــادم داد !
گریه را بی بهـــــار معنــا کن!
تــــازه...از گـــــریه ها که صرف نظر
با تمـــــام تنش به مه پیـچیــــد،
گــفــت: در کُنده هــای دود انـــدود ...
در نســــوج خودت مرا جا کن!
قبل از اینکــه شکــفته باشد، بــود!؟
پیش از افشـــای گُل قــرار نداشت!؟
هی قنـــوت شکــوفه سر بکــش و ...!
هی قیــام جــوانه بــر پــا کن!...
روی هر برگ نامی از تو نوشـت ،
روی هر شـاخه بـو سه ای چسبـاند!
خـط خــوبش اتـاق را برداشت ؛
که: «فــــلانی ... بیـــا ! تمـاشــا کن ... !»
بعــد رو کـرد ســـوی بــــاد ، آرام
گـفـت : این ها همـه ، برای تواند؛
فقط ... امـا... کــویر من ســرد اســت ،
لای دستــان من کمی «هــــا» کن!
بـاد هم عطـر بــاغ را برداشت ،
روی آن دست_خط خـوب گــذاشت ؛
باز این جمله را سه_ چــــار دفعه خواند :
«قبل از اینکه بخوانی اش، تا کن!»
آخرش، صـبر رو به فــاصله کـرد ـــ
گــفت : مـن روم، تو هم بر گـردد!
راستــی ؛ قبل از اینـــکه برگــردی ،
نــــامه را دست بــاد پیــدا کن!؟