درباره نویسنده
حسین اصدق پور هروی
شاعر محقق و نویسنده ادبی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • دریای کاس
  • گیلان جان
مطالب اخیر
  • بوسه های بهار!
  • جمعه ها ...
  • دست از چشم های من بردار!
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • ...بادوست پریشانم و
  • ...شعر
  • اتاقی به شکل ال
  • آرش پور علیزاده
  • آرش شفاعی
  • اشکان صمصام
  • امیر سنجوری
  • آیات غمزه
  • باران صدای توست
  • باران واژه های من
  • برای هیچ کس
  • بنیامین دیلم کتولی
  • تو اتفاق تازه ای در چشم خیسم
  • جواد منفرد
  • حامد بشارتی
  • حرف های نگفته ام با تو
  • دارم اتفاق می افتم
  • در هیچ اطلسی نمی گنجی
  • رضا نیکوکار
  • روشنایی های شهر (ارده بیل)
  • ساجده جبارپور
  • سجاد حقیقت شناس
  • سید علی شفیعی
  • سیدمهدی موسوی میرکلایی
  • شاسوسا
  • شاسوسا
  • شعر مردمک تمناست
  • فردوس حسینی
  • قرارهای بیقرار
  • کلوپ ایرانیان
  • کلوگر
  • ماه هفت شب
  • مجله ادبی
  • محمدکاظم کاظمی
  • مرزهایی که فکر می کنند
  • من...انعکاس آب و آرامش
  • می گذارم جای این ها نقطه چین
  • هزار اسم قلم خورده
  • وبلاگ های تخصصی شعر و ترانه
  • یک جرعه غزل
  • زیر رگبار نگاه
  • مسعود داهی
  • ساهره سکوتی
  • بهترین خبر همین حضور توست
  • با هلال کامل
  • محمد فرخ طلب
  • غزل باران
  • یک مشت حرف تلخ
  • مهر یشت
  • شبیه اسماعیل
  • عشق مثل هواسناسی نیست
  • دفتر شعر جوان
  • یکدیگری
  • تیر/باران
  • سودابه بی خسته
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سلام
خوش آمدی! بفرما؛ سفره ی دلم باز است...
بوسه های بهار!
نویسنده: حسین اصدق پور هروی - ۱۳٩٠/٦/۱٧

 پیـــش پـــایت، بهـــار اینجـــا بود!

  روی چشمت بـراش جا واکن!؟

داشـــت می رفـــت ؛گریه یــادم داد ! 

گریه را بی بهـــــار معنــا کن!

تــــازه...از گـــــریه ها که صرف نظر

با تمـــــام تنش به مه پیـچیــــد،

گــفــت: در کُنده هــای دود انـــدود ...

  در نســــوج خودت مرا جا کن!

قبل از اینکــه شکــفته باشد، بــود!؟

پیش از افشـــای گُل قــرار نداشت!؟

هی قنـــوت شکــوفه  سر بکــش و ...! 

هی قیــام جــوانه بــر پــا کن!...

روی هر برگ نامی از تو نوشـت ،

روی هر شـاخه بـو سه ای چسبـاند!

خـط خــوبش اتـاق را برداشت ؛ 

  که: «فــــلانی ... بیـــا ! تمـاشــا کن ... !»

بعــد رو کـرد ســـوی بــــاد ، آرام

گـفـت : این ها همـه ، برای تواند؛

فقط ... امـا... کــویر من ســرد اســت ،

لای دستــان من کمی  «هــــا» کن!

بـاد هم عطـر بــاغ را برداشت ،

روی آن دست_خط خـوب گــذاشت ؛

باز این جمله را سه_ چــــار دفعه خواند :

«قبل از اینکه بخوانی اش، تا کن!»

آخرش، صـبر رو به فــاصله کـرد ـــ

گــفت : مـن روم، تو هم بر گـردد!

راستــی ؛ قبل از اینـــکه برگــردی ،

نــــامه را دست بــاد پیــدا کن!؟

نظرات ()



جمعه ها ...
نویسنده: حسین اصدق پور هروی - ۱۳٩٠/٦/۱٧

جمعه هــا مــی رود _

ســراغ خودش ...

زیـــر نمنــاکـی اتــاق خودش

کـنــج یک عـــاشقـــانه ی روشن ؛

چـــار دیـــوار بــی چــراغ خودش

که ببیــند کنــار پنـجــره

بـــاز ... 

شــهـــر را _

در غــــروب یک آغــاز

مثل سیـــگـــار روشـن اش

روی میـــز ؛

، تکیـه داده _

به احتراق خودش!

وَ زنــی

همــچنـان لــب دیـــوار ،

مـهـربـان  و صبـــــور و بــــی آزار

صــورتش را به شیـشه چسبـانـده ،

پشـت قــابِ کلــیشه

غـاق ِ خودش!

شیــروانی

به ابر دل بستــه ست ...

وَ

زن از دست آسمان خستــه است

مرد _

از پشــــت شیـــشه مــی بـــارد!

، قــصد دارد؛

به اتفاق خودش –

آسـمــان را بیــــاورد بـه زمـیــن ،

کـــوچه را

نــــاودان گــریه کــند ،

آه...

چشمش بهانه گیر بدی ست،

از کـســــادِ دل و دمـــــاغ خــــودش !

پشت باران

به پشت بیشه ی خیس ،

خـاطرش مـانده در همیشه ی خیس

عکس اش افتاده_

روی شیشه ی خیس _

یاد غم های جفت و طاق خودش !

قــصــــد دارد

به کــــوه بــر گـــــردد ، 

از جهــان ســـــتوه

برگـــردد!

به هــوای تـــرانــه ای شـرجــــی _

از تـنـش ؛

آفــتـــاب داغ خــودش!...

نظرات ()



دست از چشم های من بردار!
نویسنده: حسین اصدق پور هروی - ۱۳٩٠/٦/۱٧

ما بقـی را نـگـه نمـی دارم  

 مـن و ایـن گـریه هـــــا شبیــه هم ایم

 هـر دو خیسیــم ،

هـر دو تبـــداریم ،

هـر دو تا گــاه گاه متــهم ایم

ما

گنـاهـان کـوچـکی هستــــیم _

که

به نیّـــات خیـــر

زاده شـدیم

اتفاقـــــات حولنـــــاکی

کــــه_

به مــرور زمــــتانه ســـاده شدیم

گریـــه ها

ســــاده پیـش می آیند!

مثل مردی که زیــر باران است!

 به کـسی

دسـت می دهـــد

گریـه

کـه رفیــق قــدیـــمی آن است

گریه

اندوه منقبض شده ای ست

که

به مَیعان رسیده

از تب و تاب!

اشتـیــاقی

به در جـه ی شبــنم ،

در میــــان مجــــــاری و اعصــــاب

مـن؛

رفــیــــق قدیـــمی گریــه ،

یا همان مــــرد زیـــــر بــارانــم

 حـــدس هــای تو

مـــال چشم خودت !؟

قــلب دارم میــان  دســـتانم

قلب دارم میان دستانم ،

چیــز سختی

که تــوی سیــنه ی توست!؟

از نگـاهم

نگفته باید خــواند ،

غزلــی را که در زمیـــنه ی توست

و همیـــــن است

معنـــی گریـــه ،

رُل چشمــــان خیس را بلـدم!

پای چشمــــان توســت

اشک من ،

معنی «پانویــس» را .....

آدم ـ

پــانویــس تو

بــاشد و نکند؟

گریه در آستیــن ات است انـگــار!

من که سیـر از نگـاه تـــو

نشدم ،

دسـت از چشم های  من بردار!؟

«حیماهروی»

 


نظرات ()